از شمارۀ

یادِ آنچه از یاد برده‌ایم

راه‌نگاریiconراه‌نگاریicon

چیزهایی برای فراموش‌نشدن

نویسنده: سعیده ملک‌زاده

زمان مطالعه:7 دقیقه

چیزهایی برای فراموش‌نشدن

چیزهایی برای فراموش‌نشدن

نه کاغذی دستش بود، نه صفحه‌ی گوشی‌اش را روشن کرد. سفارش‌ها را میز به میز گرفت و چند دقیقه بعد، میزها پر شد از همان سفارش‌ها: میز ۱۲: دو تا آیس‌لاته، یک شیک بیسکوئیت، دو تا اسپرسوی دبل. میز ۴: سه تا چای ماسالا، یک کیک هویج بدون گردو، یک لیموناد با یخ زیاد. میز ۷: یک هات‌چاکلت، یک چای سبز، دو تا آمریکانو ... وقتی سفارش‌ها را برایمان آوردند، هنوز یادش بود کدام‌مان چه چیزی سفارش داده‌ایم. در روزهایی که حتی شماره‌ی خانه خودمان را هم از روی مخاطبینِ گوشی پیدا می‌کنیم، دیدنِ آن دختر که حافظه‌اش را مثل یک ابزارِ زنده و کارآمد به کار گرفته بود، خجالت‌زده‌ام کرد. از خودم پرسیدم من تا چه اندازه می‌توانم چیزهای جدید به حافظه بسپرم؟ چه چیزهایی را یادم نمی‌رود؟

او به حافظه‌اش تکیه کرده بود و من به امن‌ترین پناهگاهِ عصبیِ این سال‌ها: گوشی هوشمندم. در نوت‌بوک گوشی‌ام یک پوشه مخصوص برای رمزها دارم، یکی برای ثبت تاریخ تولدها و یکی برای لیست وسایل ضروری سفر. با این همه هنوز هم رمز ایمیلم، تولد دخترخاله‌ام و حتی گاهی دمپایی‌هایم را در سفر فراموش می‌کنم. تمام این سال‌ها، بخشی از حافظه‌ام را هم مثل بقیه کارها برون‌سپاری کرده‌ام؛ اگر چیزی را نمی‌دانستم، گوگل می‌دانست. اگر رمزش را فراموش می‌کردم، نوت گوشی نگهش داشته بود. اگر مسیر را بلد نبودم، نقشه نشانم می‌داد. کم‌کم لازم نبود چیزی را واقعاً به خاطر بسپارم؛ کافی بود بدانم کجا باید پیدایش کنم.

گمان می‌کردم با کمک ابزارهای دیجیتال می‌توانم هر اطلاعاتی را که بخواهم برای همیشه حفظ ‌کنم، اما شاید اشتباه می‌کردم. شاید دقیقاً وقتی چیزی را ذخیره می‌کنم و خیالم از بودنش راحت می‌شود، باری را از روی دوش جایی از مغزم برمی‌دارم و دقیقا از همان لحظه روند فراموش شدنش در ذهنم شروع می‌شود.

قرار نیست این چیزها را تقصیر تلفن همراه و  تکنولوژی‌های جدید بیندازم. آن‌ها دارند کارشان را درست انجام می‌دهند؛ فقط نمی‌دانم از چه زمانی و دقیقا چرا فکر کردیم لازم نیست چیزی را خودمان به خاطر بسپاریم؟ می‌دانم مغز قرار نیست انباری بی‌نهایت برای همه چیز باشد؛ اطلاعات و خاطرات قدیمی کنار می‌روند تا جایی برای چیزهای جدید باز شود و تا اینجایش را مشکلی ندارم. چالشم این است که دقیقا چه چیزی را باید به حافظه بسپارم و چه چیزی را نباید؟ چه چیزی آن‌قدر در یادم می‌ماند که اگر یک روز فایلش پاک شد، باز هم چیزی از آن درونم باقی مانده باشد؟

این شکافِ میانِ «ثبت کردن» یا «به یاد سپردن» را وقتی بیشتر فهمیدم که سراغِ آلبوم‌هایمان رفتم. من و خواهرم که متولد دهه‌های ۷۰ و ۸۰ هستیم، از کودکی‌هایمان یک آلبوم مخصوص خودمان داریم. عکس‌هایمان از وقتی در بیمارستان به دنیا آمدیم تا اواخر دبستان به ترتیب چیده شده‌اند. اولش خودمان دوربین نداشتیم. مامان دوربین خاله را قرض می‌کرد، از ویترین آتلیه‌ها ژست یاد می‌گرفت و با همکاری بابا در خانه روی ما اجرایش می‌کردند. تعداد عکس‌ها آن‌قدر زیاد نیست، بعضی عکس‌ها خراب‌اند، چون بعد از گرفتنشان نمی‌شد نتیجه را دید و باید صبر می‌کردیم تا عکس‌ها چاپ شوند. بخشی از عکس‌ها هم کلاً از بین رفته‌اند، اما مامان آن‌قدر ازشان برایمان گفته که فکر نمی‌کنم تصورشان هیچ‌وقت از ذهنمان پاک شود.

برادر کوچکم متولد دهه ۹۰ است. او هم آلبوم خودش را دارد، اما هر بار نوبت انتخاب عکس برای چاپ می‌رسید، آن‌قدر پوشه‌های عکس گوشی و دوربین را بالا و پایین می‌کردیم که خسته می‌شدیم. یک روز به این فکر کردیم که چه کاری است که به سختی بین این همه عکس چندتاییش را برای چاپ انتخاب کنیم؟ خب همین‌جا، توی کامپیوتر و گوشی، می‌بینیم دیگر! این شد که آلبوم او فقط چند عکس آتلیه‌ای دارد و بس. او عکس و فیلم بیشتری دارد، اما خیلی کمتر از من و خواهرم کودکی‌اش را دیده، آلبوم‌هایش به دوست و فامیل نشان داده و از کودکی‌اش برای کسی تعریف کرده است.

گمان می‌کنیم با توسعه ابزارها، حافظه‌مان را وسعت داده‌ایم؛ اما شاید فقط حجم چیزی را که می‌توانیم ذخیره کنیم، زیاد کرده‌ایم. نتیجه‌ی همه عکس، فیلم، پیام، فایل و صداهایی که قرار بوده چیزی را برایمان نگه دارند، شده نسلی که در اقیانوسی از اطلاعات غرق است ولی بلد نیست خاطره تعریف کند یا یک سکانس از فیلمی با آب‌وتاب توصیف کند، مستقیم فیلمش را پیدا می‌کند و نشانت می‌دهد.

البته فراموشی هولناک و ناراحت‌کننده درباره چیزهای سطحی نیست. فراموشی وقتی معنا پیدا می‌کند که چیزی در لایه‌های عمیق‌تر زندگی‌ بوده باشد. فراموش کردن یک رمز، یک تاریخ یا اسم یک خیابان آنقدر مهم نیست. حتی شاید فراموش کردن بخشی از یک فیلم یا کتاب هم مهم نباشد. چیزی که من را می‌ترساند این است که روابط، کودکی، خاطره‌ها و حتی تجربه تماشای عمیق یک فیلم یا بازی آن‌قدر برایم سطحی شود که مغزم آن را لایق فرستادن به حافظه بلندمدت نداند و از سال‌های زندگی‌ام چیز زیادی برای به یاد آوردن باقی نماند. مسئله این نیست که حافظه‌مان ضعیف شده؛ مسئله این است که چیزهای کمتری را واقعاً زندگی می‌کنیم.

همین ترس از تهی شدن را وقتِ تماشای دوباره‌ی «در جست‌وجوی نمو»[1] هم احساس کردم. دوری فراموش می‌کرد. هر چند لحظه یک‌بار دوباره باید خودش را معرفی می‌کرد، دوباره می‌پرسید کجاست و دوباره همه‌چیز برایش از اول شروع می‌شد. او خوشحال به نظر می‌رسید؛ چون غم‌ها، ترس‌ها و گذشته همراه حافظه‌اش محو می‌شدند. اما او گم شده بود. در «در جست‌وجوی دوری»[2]، دوری برای پیدا کردن راه خانه، مجبور بود چیزهایی را به یاد بیاورد؛ بعضی خاطره‌ها، هرچقدر هم کوچک و مبهم، مثل نخ باریکی بودند که او را به جایی وصل می‌کردند که نمی‌دانست کجاست. انگار برای پیدا کردن خانه، لازم بود اول بخشی از خودش را پیدا کند. آن موقع با خودم فکر کردم شاید حافظه فقط جایی برای نگهداری گذشته نباشد. شاید یکی از چیزهایی باشد که به ما می‌گوید کجا هستیم و کجا باید برویم. شاید اگر همه‌چیز را فراموش کنیم، به جای سبک‌تر شدن، گم‌تر شویم.

درست است که  هر بار که خاطرات بدمان را یاد می‌آوریم، دوباره کمی درد می‌کشیم؛ گاهی تقریباً مثل همان بار اول، گاهی کمتر یا حتی بیشتر، ولی مکانیزم مغز می‌خواهد با نگه داشتن این درد، چیزهایی از یادمان نروند؛ اینکه کجا شکست خوردیم،  چه کسی را از دست دادیم، کجا اشتباه کردیم، از چه چیزی باید بترسیم و شاید مهم‌تر از همه، چه کسی بوده‌ایم.

به نظرم زندگی هرکس به اندازه حافظه‌اش بزرگ است؛ به اندازه چیزهایی که تجربه کرده است و به یاد دارد. مدام نگران بودن مارلین (بابای نمو) و اینکه نمی‌توانست به اندازه دوری از مسیر لذت ببرد، کلافه‌کننده بود، اما همین حال بد، همین نگرانی‌اش برای نمو باعث شد تا از دایره امن زندگی‌اش بیرون بیاید و تنها عضو باقی‌مانده از خانواده‌اش را پیدا کند. برای او چیزهایی ارزش نگرانی داشت، چیزهایی مثل فراموش نکردن آدرس جایی که احتمالا پسرش آنجا بود: پیشرمن، پلاک 42، خیابان بالابای سیدنی. 

این اولین راه‌نگاری‌ست که می‌نویسم و یادم نیست جلسه ایده‌پردازی‌اش را بودم یا نه، یادم نیست کی موضوعش را فهمیدم، مهلت ارسال متن‌ها تا چه تاریخی بود و یا کِی ایده این حرف‌ها به ذهنم رسید؛ اما یک چیز را تمام مدتی که درگیرودار کارهای این شماره بودم فراموش نکردم: همین که وسطِ این همه روزمرگیِ شلوغ و پرماجرا نشسته‌ام تا از گم‌شدنِ خاطره‌ها بنویسیم، یعنی هنوز ارزش‌ها و لحظه‌هایی در زندگی‌ام هستند که برای زنده ماندشان  تقلا کنم.

شاید نوشتن برای همین باشد؛ برای انتخاب کردنِ چیزی برای فراموش نشدن. البته این شماره از وقایع‌اتفاقیه قرار نیست بگوید چه چیزی را باید به خاطر سپرد و چه چیزی را فراموش کرد. شاید بتواند برای مدتی باعث شود مکث کنیم؛ چند صفحه‌ای را از میان این همه تصویر، خبر، صدا، فیلم و خاطره بیرون بکشیم و بگوییم: این یکی را فعلاً نگه می‌دارم. و وقتی چند سال بعد، این شماره را از گوشه‌ای بیرون می‌‌آوریم، دیگر یادمان نباشد چرا این کلمات را نوشته‌ایم یا خوانده‌ایم، چه کسی کنارمان بوده یا آن روزها دقیقاً چه شکلی بوده‌اند، اما همین چند صفحه کافی است تا یادمان بیاید که زمانی، چیزی برایمان مهم بوده است، حتی اگر دیگر فراموشش کرده‌ایم. این شما و این «به یادِ آنچه از یاد بردیم».

 

 

 

[1] Finding Nemo 2003

[2] Finding Dory 2013

سعیده ملک‌زاده
سعیده ملک‌زاده

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.